تبليغاتX
روزنوشت

بگذار نگفته ها شرابه کند از ذهنت...

وقتی از گذشته تا به امروز ِ زندگیمان را کمی با دقت نگاه کنیم، در داخل تمام بی نظمی هایی که به چشم می خورد، زنجیره هایی را می بینیم که  بسیار ظریف و اثر گذار، اتفاق ها را به هم وصل می کند و ما را در این نقطه ای که هستیم قرار می دهد. به حتم، تمام زنجیره هایی که وجود دارند رانمی بینیم اما همین تعداد اندک هم ، در تاریکی ِ مسیر زندگی، حکم فانوس را دارند.

بی اغراق حرف می زنم.

این زنجیره ها، زمانی شروع می شود، که در پی هدفی حرکت کنیم، و جهت گیری ذهن به سمت هدف معطوف می شود. آنوقت کائنات و هستی دست به کار می شوند. گاهی این زنجیره با بدترین اتفاقات شروع می شود ولی در انتهای راه، تو در شکل بازیگری خواهی بود که برای کارگردانش، کلاه از سر بر می دارد و  به احترام هنرمندی اش، کف می زند.

بشنو از من٬ که خدا، از تو بهترین بازی را می گیرد. فقط باید عرضه نشان دهی.

پ.ن: این حرف از انسانی که مذهبی نیست و از واجبات دینش غافل است، به این معنی است که از سر تجربه و خوب دیدن دارد حرف می زند.

+ تاريخ شنبه هفدهم دی 1390ساعت 12:52 نويسنده مجتبی |

اگر حرفی به مذاق، خوش نیاید، عاملی برای ناراحتی می شود و فرد، حالتی از تنفر یا اشمئزاز یا بیزاری را در خود حس می کند. شدت و ضعف دارد ولی. به تناسب سنگینی حرفی که از دهان خارج می شود و شرایطی که فرد در آن قرار دارد، این حس تنفر بیشتر می شود.

گاهی این تنفر ایجاد شده، تنها دلی را نمی شکند، که همه چیز را مثل خاطرات مشترک، روزهای بچگی، لحظات خوش زندگی و.... را در تک لحظه ای به تاراج می برد، نیست می کند، پوچ می کند. گاهی رابطه ای ذبح می شود، حتی اگر رابطه ی "خونی" باشد.

پس مراقب باشم، لحظه ای نخواهم به هر دلیلی، زمانی که فرد در موضع ضعف است، حتی حرف حقی را بزنم که دلش خون شود، خورد شود.

+ تاريخ پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 12:28 نويسنده مجتبی |

دیشب خواستم یه تعریف دیگه ای از یلدا تو وبلاگ بنویسم. داشتم بهش فکر می کردم که چطوری منظورمو برسونم که یهو هما از درد شکم، سمت راست و تقریبا زیر دنده هاش درد شدیدی رو حس کرد. رفتیم بیمارستان و تا ساعت 3 اینطورا لنگ در هوا بودیم. احمق با این که آزمایش گرفت نتونست تشخیص بده علت درد رو. بعد هم امضا کردم که من مسئولیت ترخیصش رو می پذیرم و اومدیم خونه.

"خواستم به التفات یلدا و آخر پاییز و اول زمستون و خلاصه هر پدرسگی که یه جورای به دیشب ربط داشته برسونم، اگه دفعه بعدی، سخنان گوهر بار بنده ی لوطی، به دهن ِ نجس ِ کثیفتون شیرین نیومد، حق ناااارین با هما شوخی کنین ، باث به خودم بیگین!"

+ تاريخ پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 13:28 نويسنده مجتبی |

"تصمیماتی که تو زندگی می گیریم مثل تخته چوب هستن و گذر زمان مثل چکشی ه که میخ ها رو می کوبه و تو، به مرور، دنیات رو می سازی..."

جمله ی بالا قشنگه ولی جمله ی جدیدی نیست به لحاظ مفهمومی. یعنی آدمایی مثل من درک کردن این جمله رو. با پوست و گوشت و مغز استخون. این درک کردنه، لزوما به معنای دوباره اشتباه نکردن نیست. فقط درکه و باید هضم بشه تا کمتر اشتباه صورت بگیره.

حالا چرا اینو گفتم؟!

شاید به این خاطر باشه که سهل انگاری تو انجام واجبات زندگیم، کلافه م کرده. باورش سخته برای خودم ولی احساس می کنم، چند سالی هست که همه کار هام، دقیقه 90 داره انجام می شه. یعنی در پر استرس ترین و گندترین شرایط ممکن.

هرچند که  کون گشادیم رو در چند سال اخیر به همه ی جهانیان بالاخص شیعیان جهان اعلام می دارم! ولی واقعیت اینه که باید های زندگیم حکم به ترک مسامحه کاری داده.  

امروز رو در تقویم روزهای مهم عمرم ثبت خواهم کرد یا نه؟!

+ تاريخ یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 13:55 نويسنده مجتبی |

وقتی ورق و کاغذ دم دستت نباشدُ دلت بخواهد که چیزی بنویسی، بعد بروی سراغ لپتابتُ روشنش کنی ُ همان اول بسم ا... بی هیچ سابقه ی قبلی هنگ کند و فکرت درگیر رفعُ روجوع کردن مشکلش شود، همه آنچه که به مخت خورده بود پر می زند و می رود.

از کل چیزی که می خواستم بنویسم و یادم مانده، دل تنگی برای صدای عمو خسرو بود٬ وقتی که ریرا را زمزه می کرد!

پ.ن: "خسرو شکیبایی" - "ریرا" شعری از صالحی

+ تاريخ چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 18:9 نويسنده مجتبی |

پر از ایده ام این روزها. طوری که مخم دارد منفجر می شود. اما زمان کم است. یعنی با کار روزانه و انجام پروژه ی بعد از ظهرانه٬ وقت دیگری نمی ماند. حیف! چهار پنج ساعتی به ساعت کاری اضافه می کردند بدک نمی شد.

زمان  مهم بوده است از همان ابتدا٬ ما بی حواس بودیم!!

+ تاريخ دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 16:25 نويسنده مجتبی |

همین دولوی خشتی که وقتی حکم دل یا پیک یا خاج باشه بی ارزش به نظر میاد، اگه خال سیزده هم باشه و همه حکما تموم شده باشه، مثل آس حکمه!

یا یه سرباز که توی صفحه ۸ در ۸ حرکتش خیلی خاص نیست٬ تو آخر بازی وقتی داری کیش و مات می شی٬ می تونه برنده ی بازیت کنه.

زندگی هم یه بازیه. واسه یکی شطرنج و واسه یکی حکمه! تصمیمای کوچیک مثل دولوی خشت یا سربازه بی چاره می مونه.

کوچکترین تصمیمات مهمترین ها هستن!

+ تاريخ پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 16:55 نويسنده مجتبی |

 

۱-دارم یک سری کتاب مربوط به پروژه دانلود می کنم. از اینکه کی می خوام بخونمشون مطمئن نیستم.

۲-خدا پدر و مادر google رو بیامرزه جدا، یه سری patent پیدا کردم که ظاهرشون نشون می داد که به درد بخورن، بعد تو google زدم و خلاصه به سادگی PDF همشونو بی هیچ خساستی در اختیارم گذاشت. با این کارش خیلی حال کردم. به خاطر همین دیگه " گاگول" صداش نمی کنم همون گوگل ه ازین به بعد. اگه کتاباش رو هم بعدا به صورت PDF در اختیار بذاره، هر روز صبح Mr.Google صداش می کنم و سلامتیش رو  از خداوند یکتا طلب می کنم.

۳-دیروز یه قدم محکم تو زندگیمون برداشتیم. مهم بود. خیلی مهم.

+ تاريخ دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 17:45 نويسنده مجتبی |

داشتم فکر می کردم به همین موقعِ سال گذشته. به سختی یادم آمد که چه حالی داشتم آن روزها.

چقدر عوض شده دنیای اطرافم. بی شک من هم متفاوت شده ام. موهایم کمی سفید شده، چاقتر شده ام. دغدغه های قبلی زیر سیلاب دغدغه های جدید، دیگر به چشمم نمی آیند. اتفاقات زیادی افتاده است. رتبه تک رقمی هما در کنکور 89-90 خستگی را از تنم دور کرد. ازدواجمان شکل گرفت و ترم دوم ارشد من با معدل خوبی سپری شد! هم دنیای بیرونم و هم دنیای درونم متلاشی شد و دوباره شکل گرفت. هیچگاه تصور نمی کردم یک سال این همه تغییرات را پشت سر بگذارم. در میانه ی این تغییرات خیلی از آرزوهایم برآورده شد.

دیشب و امروز باران آمد و پرتابم کرد به آن روزها!

+ تاريخ پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 14:51 نويسنده مجتبی |

فَشَلیسم!

هزار و یک کار مهم جلوی رومه و منم وقت دارم که سر فرصت انجامشون بدم ولی تنبلی می کنم و این حالمو بهم می زنه. ...ون گشادی داره بیداد می کنه! بعد می شه دقیقه نود و مثل تراکتور می افتم به جونش که انجامش بدم. خیلی فرآیند مزخرفیه.

فَشَل شدم.

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 16:39 نويسنده مجتبی |

تنها آخر شاهنامه ای که تو گفتی خوش است مردک!

در طول روز با انواع آدمها سر و کله می زنم. از بچه 15 ساله تا مرد 62 ساله، از آدم های چاق ِ چاق تا لاغرهای داغون، از آدم های فهمیده تا  آن هایی که از خر کمتر سرشان می شود. خلاصه کلی انرژی می گذارم که بخش بیشترش صرف توضیح واضحات برای شعبان بی مخ ها می شود.

با خارج شدن از محل کار، بخش جدیدی از روز، با قراری که در حوالی میدان دارم، شروع می شود. هما می آید. قدم می زنیم و کیف می کنیم. از شوخی ها و خنده ها و حال و احوالش که بگذریم، چند برنامه ای که این روز ها روی آن متمرکز هستیم را مرور می کنیم، شرایطش را می سنجیم و نظراتمان را می دهیم. تا هر ساعتی که پیش هم باشیم لذت بخش است.

به خانه که می رسم ساعت حتما از 9 گذشته است و بی شک خسته ام. اغلب وقتم را به بطالت می گذرانم. می دانم که خیلی حیف است ولی واقعا خسته می شوم.

با این همه خستگی دلم می خواهد لم بدهم فیلمی ببینم، آهنگی گوش کنم... اما یکهو یک اتفاق تکرای و گند و خسته کننده که یک سالی است امانم را بریده می افتد. فردا صبح که از خواب بیدار می شوم اولین چیزی که یادم می آید، همان اتفاق گند آخری است که می افتد و روز تحت الشعاع قرار می گیرد.

این هم بخشی از زندگی است. هر چند که نامردی ست ولی هست. من هم درد کشیدنم کمتر شده ولی تمام نشده، تمام نمی شود. غصه می خورم گاهی. چه می شود کرد. زندگی است دیگر. حالا که این روی مزخرفش رو به ماست باشد که فردا اینطور نباشد. آمین!

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 17:28 نويسنده مجتبی |

دیشب در راه برگشت زنی را دیدم که وسط خیابان زار می زد و پشت تلفن بریده بریده حرفی را تکرار می کرد. سرم را پایین انداختم. گذشتم. از آه و ناله های زن گریان٬ صدای ضعیفی به گوشم می رسید...

۲۲/اسفند/۸۹ ٬ تاتر شهر٬ ۱۰:۳۰ شب٬ مثل بمب توی سرم منفجر شد. پشت کتفم تیر کشید. دردی توی سرم پیچید. مستاصل شدم. مثل همان وقت ها.

فراموشی نعمتی ست.

+ تاريخ سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 10:52 نويسنده مجتبی |

دیشب وقتی تا ساعت 12 شب در بام تهران قدم زدیم و برای یک ساعتی روی یک نیمکت دنج٬ به تهران ِنیمه روشن خیره شدیم و گپ زدیم و شب با پای پیاده کلی راه آمدیم تا که در نهایت رسیدیم به خانه و بیدار شدیم و صبحانه حلیم خوردیم و از خانه بیرون زدیم و  هوای باران خورده و بوی نم خاک روحمان را تازه کرد، خدا را شکر کردم بابت خیلی چیزها.

بهتر کار کردم امروز.

+ تاريخ یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 15:46 نويسنده مجتبی |

لعنت به این کاغذ که وقتی می خواهی بنویسی مسخ سفیدی اش می شوی و ذهنت قفل می شود. مثل هیولایی تمامی کلماتت را به بند می کشد و نمی گذراد فکر کنی.

فعلا فراری نیست ازین مستی سفید کاغذ.

+ تاريخ پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 15:51 نويسنده مجتبی |

وقت امتحانات شده است. طبق 18 سال گذشته که این 6 سال آخرش بیشتر یادم می آید، ذهنم باز شده است. ایده هایی توی سرم می چرخد. هر چند بعدها به گوشه ای پرتاب می شوند، بعد ها یعنی همین که امتحانات تمام شوند. از ایده ها که بگذریم دلم خواست قلم بگیرم دستم و همینطور بنویسم روی کاغذ. بماند که صدای کشیده شدن مداد روی کاغذ، به چرق چرق صفحه کلید تبدیل شده است. به هر حال جملاتی در حال شکل گرفتن هستند و بی شک این مهمترین قسمت داستان است. بهتر است این جمله را بنویسم که: "حیف که این حس دوباره می رود گوشه ای و خاک می خورد و تا مدت ها مطلبی نوشته نخواهد شد." چرا که مدام در تاریک و روشن ذهنم سوسو می زند. نوشتن حتی همین جمله که چقدر دلم خواسته است بنویسم و ننوشتم یا نوشتم و مچاله کردم و انداختم توی سطل آشغالی زیر میز، راضی ام می کند. هر چند ساده لوحانه است، اما هر چه باشد ثبت شده است. نوشته شده است. بی انصافی است اگر از آلبوم "وِن آیم سَد" حرفی به میان نیاید، چرا که در نوشته ی حال حاضر از من سهیم تر است. منظورم اینست که این آلبوم در ذهنم رسوخ کرد و انگار که نوستالژی باشد، پرتابم کرد به قدیم تر ها. هرچند به گذشته ها که بر می گردم، از حال می روم. چقدر حس خوبی است  وقتی دارم می نویسم که جمله ی قبلی از خودم نبود و همین امروز به گوشم خورد. قطعا ابلهانه نیست اینگونه نوشتن. اساسا نوشتن نمی تواند ابلهانه باشد، حتی اگر چرندیات باشد. علت هم دارد: هر نوشته ای، تراوش از ذهن است به دنیای بیرون، چیزی که در ناخوداگاه انسان در الویت اول است.

فردا روز خوبی خواهد بود! این یک پیشبینی بی حساب و کتاب است. اما پنجاه درصد هم احتمال دارد باشد.

نوشتن خط بالایی فقط واسه این بود که مبادا زنجیره ی نوشتم قطع بشه و بعد بی خیال بشم. همین. دلیل دیگری هم نداشت.

هر وقت که حین نوشتن مطلبی، می خوام از اول مرور کنم که چی نوشتم، معنی ش پایان نوشتنه واسه من. الان چرا می خوام از اول بخونم معلوم نیست!

این خط عمودی توی وُرد داره مدام میره و میاد...

+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 23:1 نويسنده مجتبی |

در این چند روزه که مداوم به اینترنت و ایمل نیاز جدی پیدا کرده بودمُ لطف دوستان مبنی بر باز نشدن مداوم تره صفحات شامل حالم شد٬ تصمیم به تشکر ویژه جهت پهنای باند عرییییییییییض دوستان گرفتم.

 

با تشکر٬ خیلی باحالینااااا!

+ تاريخ یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 17:23 نويسنده مجتبی |

 

بعد آن زندگی کنکورانه که از زیادی با هدف بودن حالم را خراب می کرد٬ کرختی -یا شاید کوفتگی- این روزها عجیب می چسبد!

+ تاريخ دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 14:58 نويسنده مجتبی |

هر صبح

در آن هشیاری خلسه وار بین خواب و چشم باز کردن

امید دارم

واقعیت این روزها

امروز

طور دیگری حقیقت یابد...

+ تاريخ سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 19:36 نويسنده مجتبی |


این دنیای هرزه را فلسفه نمی باید، زندگی می باید.

+ تاريخ یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 2:34 نويسنده مجتبی |

 

هنر نه محتاج خوش خدمتی ست نه نیازمند ادب. فقط در طلب ایمان و آزادی است.

                                                                                                                                  از گوستاو فلوبر

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:42 نويسنده مجتبی |