تبليغاتX
روزنوشت






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


روزنوشت

...بگذار نگفته ها شرابه کند از ذهنت

هر صبح

در آن هشیاری خلسه وار بین خواب چشم باز کردن

امید دارم

واقعیت این روزها

امروز

طور دیگری حقیقت یابد...

+نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت19:36توسط مجتبی | |


این دنیای هرزه را فلسفه نمی باید، زندگی می باید.

+نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت2:34توسط مجتبی | |

.

 

هنر نه محتاج خوش خدمتی ست نه نیازمند ادب. فقط در طلب ایمان و آزادی است.

                                                                                                                                  از گوستاو فلوبر

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت11:42توسط مجتبی | |

آدم اینجا که می آید باید نور موبایلش را بیاندازد جلوی پایش که یک وقت به چیزی گیر نکند و نخورد زمین و سر و کله اش خونی نشود. به چیزی هم دست نزد که روی در و دیوار یک لایه خاک نشسته و پر است از تارهای عنکبوت...

ظاهر شیک و پیکش هم دود گرفته و کثیف شده و بچه های سرتق ترتیب تمام پنجره هایش را داده اند و پدر و مادر هایشان برای  اینکه تنبیهشان بکنند می گویند:" می بریم توی آن خانه رو بی رویه زندانی تان می کنیم تا از ترس تا صبح دوام نیاوریدهاااا..."

خانه ارواح شده این وبلاگ!!

 

+نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت17:24توسط مجتبی | |

بالا و پایین دارد زندگی، خوشی و ناخوشی دارد، مردی و نامردی دارد....چه و چه و چه دارد.

حالا؛ هرکه قدمهایش در مسیر تعادل، رد ِ بیشتری بگذارد، اصیل تر زیسته است.

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت10:15توسط مجتبی | |

آدم وقتی میان روزمرگی هایش گیر می افتد، حوصله ی خودش را هم ندارد چه برسد به فکر کردن و وارسی کردن اوضاع اطرافش. می شود یک جانور بی بخار  ِ کج(!) که یکبند روحش بالا می آورد. گذر لحظه ها در این مرداب ِ لمس شدگی و کرختی، عذاب ِ الیمی است حقیقتا...

 

این زمستان چرا اینقدر بی بخار شده٬ نمی دانم؟:)

+نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت0:3توسط مجتبی | |

.

به گمانم اگر ثبات قدم چاشنی ایده ها، خلاقیت ها و برنامه هایم باشد؛ طی کردن مسیرهای طولانی و سخت، یک روال لذت بخش می شود در دایره ی هر روزه ی زندگی ام.

 ثابت قدم : Steadfast

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت15:37توسط مجتبی | |

پاییز دارد

راه می رود

زوزه می کشد

               دارد می گذرد...

باران می زند

باد می وزد

و زرد می کند.

در این میانه

سرو و کاج

و درختانی ازین دست

خیانتند بر شاکله ی پاییز

                              پاییز زرد

                                        حقیقتا...

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت22:49توسط مجتبی | |

.

دیروز رویایی بود    دیروز رویایی بود    دیروز رویایی بود    دیروز رویایی بود  

دیروز رویایی بود    دیروز رویایی بود    دیروز رویایی بود    دیروز رویایی بود  

دیروز رویایی بود    دیروز رویایی بود    دیروز رویایی بود    دیروز رویایی بود  

دیروز رویایی بود    دیروز رویایی بود    دیروز رویایی بود    دیروز رویایی بود  

دیروز رویایی بود    دیروز رویایی بود    دیروز رویایی بود    دیروز رویایی بود  

دیروز رویایی بود    دیروز رویایی بود    دیروز رویایی بود    دیروز رویایی بود 

دیروز رویایی بود    دیروز رویایی بود    دیروز رویایی بود    دیروز رویایی بود  

دیروز رویایی بود    دیروز رویایی بود    دیروز رویایی بود    دیروز رویایی بود  

دیروز رویایی بود    دیروز رویایی بود    دیروز رویایی بود    دیروز رویایی بود  

... 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت23:49توسط مجتبی | |

 

                                                              

 

پ.ن: گاه زخم هایی که به پا داشته ام، زیر و بم های زمین را به من آموخته است...   

+نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت16:37توسط مجتبی | |

بیشتر که فکر می کنم می بینم که اگر بخواهی منتظر اتفاقی٬ چیزی٬ باشی که عالم بیرون برایت رقم بزند٬ شاید هرگز چنین لطفی در حقت نشود یا اگر هم بشود باب میلت نباشد.

عاقلانه اش اینست که اگر اتفاق ها درون خودت بیافتد٬ نتیجه اش مطلوب تر است به گمانم...

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت15:36توسط مجتبی | |

دعای بدرقه مان اشک بود و سیل واژه هایی که روی لبهایتان نصفه و نیمه ظهور کردند و محو شدند. هدیه پیشبازمان اما سنگینی ِ قدمهایتان بود و نگاه های از سر ِ اجبار!

خبر بی وفاییتان قلبمان را از جا کند. هوش از سرمان ربود.

بی حواس شده ایم. گفتید دوستش دارید؟!

+نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت1:57توسط مجتبی | |

همیشه که نباید مطلبی٬ حرفی یا سخن به روزی داشته باشی که بیایی و نگاهی به اینجای زندگی ات بیندازی. مگر نه که اینجا تکه ای است از وجودت و بس؟ هست دیگر. همه این حرف هایی که دانه دانه برمی داری و می چسبانیشان به هم٬ از یک جایی آن ته ته ها٬ از جایی حوالی روحت می آیند دیگر.

گاهی باید بی دلیل سر زد. منظورم اما اینست که همیشه باید سر زد٬ چیزی گفت به اندازه ی "چقدر خسته ام" کوتاه و یا به اندازه داستان "حسین کرد شبستری" بلند٬ چه با دلیل چه بی دلیل. بماند که معنای چقدر خسته ام بلندتر است یا داستان حسین کرد شبستری!

 

پ.ن: گفتن همین چند واژه که دلم می خواهد هر روزه رنگ این وبلاگ را ببینم چه بی جهت طولانی شد:)

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت17:58توسط مجتبی | |

پاییز

           اینجاست

میانه ی روحم.

+نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت18:33توسط مجتبی | |

ایستگاه اتوبوس در تاریکی شب محو به نظر می رسد. از فاصله چند متری ایستگاه٬ یک زن٬ یک پسرک سیگار بدست٬ یک سرباز با لباس ِ فرم آبی رنگی که دستانش را به پاها تکیه داده است و سرش در میان دست ها گم شده است٬ دیده می شوند.

نگاه ِ پسرک و زن به دنبال اتوبوسی که رد می شود٬ می دود و مجسمه بودنشان را انکار می کند. اما سرباز با آن لباس فرم آبی اش مثل یک گونی سیب زمینی٬ هیچ تکانی نمی خورد.

پسری با یک کوله و موهای خرمایی و صورت سفیدش که عینکی روی آن نقش بسته٬ وارد می شود و کنار گونی سیب زمینی می نشیند.

گونی سیب زمینی تکانی به خودش می دهد:

سرباز: خدا صافُ بی هوا زده پشت کله ی هر چی سربازه!

پسر: جان؟

سرباز: گاهی نباید گذشت کرد. اونم واسه کسایی که فهمشون قد ِ یه ارزنه.

پسر: بعضی وقتا که گذشت می کنی تنها از حقت می گذری٬ اما گاهی از مردونگیت هم می گذری...نگذر!

سرباز: می گن گریه خوبه گاهی وقت ها٬ سبک می کنه آدمُ!

پسر: گریه کن. گریه سهم دل ِ تنگه.

سرباز (با بغض): حتی توی ایستگاه اتوبوس؟

پسر: اهوم.

سرباز شانه هایش تکان تکان می خورد. پسر همانطور بی حرکت مانده است. زن و پسرک همچنان انتظار اتوبوس نگاهشان را دوخته به روبرو...

+نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت18:14توسط مجتبی | |

باد

طرح می زند

پیکره های زرد را

پاییز را.

+نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت21:5توسط مجتبی | |

وقتی گوشه ای از زندگی را می گیری٬ یک گوشه دیگرش از دستت در می رود٬ این طرفش را هم بگیری٬ طرف سوم به حتم از کنترلت خارج است. همیشه همین طور است: زندگی باید یک پایش بلنگد! درست بشو هم نیست٬ خودت را بیخودی عذاب نده. وقتی خالق من و تو و این زندگی می گوید انسان را در رنج آفریدیم٬ پس رنج کشیدن را بپذیر. ساده اش اینست که انسان در این دنیا به آرامش نمی رسد  چرا که اصل و اساسش در این دنیا نیست.

حالا بیا و هی غر بزن. عالم و آدم را بد و بیراه بگو. چیزی درست می شود؟ نمی شود! پس بهتر است خیال ِ ناله کردن را هم نکنی. حتی شکر کن که همین چند گوشه هم از اتفاق دستت افتاده است!امیدوار باش که بیشتر مسلط شوی بر زندگی ات. این امیدواری هم معنای خودش را دارد ها. خل نشوی بیشینی یک گوشه با حالتی امیدوارانه(!) که زندگی بر وفق مرادت شود و همه چیز در مشتت باشد.

راستش را بخواهی این روزها عجیب تب می کنم برای اینکه مشکلات بریزند سرم تا من هم بیافتم به جانشان و حل شان کنم تا آنجا که حل شدنی باشند.

منظورم از امیدواری اینست که یک غلطی بکنی برای حل مشکلاتت با حالتی امیدوارانه٬ اما. وقتی یک مشکل حتی ساده برای مدت طولانی آزارت بدهد٬ دیگر این آزار دیدن عادت می شود برایت و اگر نباشد حس می کنی چیزی دست خورده است و باید سرت را بخارانی تا کله ات کار بیفتاد که: ای بابا! یک چیزی کم است انگار!

ساده ساده و آجر آجر٬ مشکلات کوچک کنار هم می نشینند. یکهو سرت را که بر می گردانی٬ شده است دیواری به بلندی این هوااااا. حالا حل کردن و به جان این همه بدبختی افتادن٬ گاو نر می خواهد و مرد کهن٬ حقیقتا!

از هیچ چیز نباید گذشت. حتی آنهایی که به ظاهر ساده اند. آنها را هم بررسی کن٬ ببین که ساده اند٬ بعد هل شان بده توی خاطره ها. این طور که باشد٬ چیزی هم اگر گره خورده باشد٬ مهندسی اش می کنی٬ حلش می کنی٬ از دیوار مشکلات و این طور بلاها که روی سر خیلی ها آوار شده است هم٬ روی سرت نمی ریزد.

یادت باشد اما که انسانی و در رنج آفریده شده ای!

پ.ن: قصد نصیحت و  این حرف ها نیست. به قول خیلی ها ما را چه به پند و اندرز و ...! گفتیم که جلوی چشممان باشد٬ گاهی نیش گون بگیریم خودمان را...

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت1:37توسط مجتبی | |

به خیال ِ آمدنت٬ سوی نگاهمان چفت شده به کلون در. آنقدر که آقاجانمان درآمد که٬ خود ِ گور به گوری اش نیاید٬ نامه ی کوفتی اش را اصغر پستچی می رساند.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت21:27توسط مجتبی | |

وقتی اعلاحضرتان از طریق رسانه به ظاهر ملی شان٬ اعتلای فرهنگ ملی را در بوق و کرنا می کنند٬ ناخودآگاه روحم بالا می آورد! فکرم درد می گیرد!

فرهنگ ملی! ههه!

راستش وقتی فرهنگ دانشجویی را از زبان اعلاحضرت شنیدم ـ که به صورت کلیپ در موبایل ها آمد ـ دیگر حدس فرهنگ ملی کار سختی نیست. همین چند دقیقه تصویر که هیچ شبهه ای در صحتش نیست٬ فکر مهجور حاکم بر ما را عریان می کند: آموزش موسیقی در دانشگاه ها حرام٬ برگزاری اردوهای مختلط ممنوع٬ اردوی دانشجویی به کیش ممنوع...! این جاست که باید شربت تلخ گشت ارشاد٬ نصب دوربین و گیت های امنیتی در دانشگاه ها و... را با چشمان بسته نوشید!

حالا همین رسانه به ظاهر ملی٬ گشت های ارشاد را حافظان امنیت اخلاقی٬ دانشجویان معترض را زندانیان سیاسی ِ علیه حکومت ٬ حتی صحبت یک دختر و پسر را رابطه ی نا مشروع و....معرفی می کند.

حقیقتا رسانه به ظاهر ملی باید پاسخگوی ِ این ملت باشد:

وقتی گندهای دولت عدالت گستر و مهرورز  ِ نهم بصورت پیشرفت های ملی بیان می شود٬ اوضاع نابسامان اقتصادی کمتر به چشم خیلی ها می آید و حاصل این نزول اقتصادی فقر است٬ فقر! وقتی خط فقر در حدود ۶۰۰ هزارتومان در ماه اعلام می شود ـیعنی با احتساب تمام ویتامین هایی که باید به بدن یک شخص برسد تا بدن او از نظر ویتامین فقیر نباشد و دارای حداقل امکانات زندگی و تفریحی و... باشد ـ و بزرگان از بیان تعداد فقیران در جامعه سرباز می زنند٬ باید فاتحه ی فرهنگ ملی را خواند٬ چه گشت های ارشاد هزار برابر شوند و چه به کل حذف شوند! فقر فساد می آورد٬ کفر می آورد... . عصاره ی تمام این بی فرهنگی هایی که می بینیم یک چیز است: فقر!

نمی دانم  چگونه به سادگی هر چه تمامتر وجدانشان می پذیرد٬ این همه درد و بدبختی را به نزدیک شدن ایران به قله های فرهنگی٬ اقتصادی٬ علمی و...مبدل کنند و به خورد مردم بدهند...

این فکر درد بی خوابم که می کند هیچ٬ به سرم می زند که زبان فرنگی بخوانم!

پ.ن:راستش علاقه ای به ادامه نداشتم و الا هم تو و هم من میدانم که این بحث سر دراز دارد!

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت16:31توسط مجتبی | |

 این همه چراغ

 به چه می ارزد

وقتی مرزهای باورمان

مانند حصار ِ حرفی که نمی زنیم

دور و نفوذ ناپذیر است...

* * *

این باران ِ نم نم

به چه می ارزد وقتی رهگذران

دست های بی صدایشان را

انگار برای ابد

در جیب بارانی شان

                        حبس کرده اند

و نیمرخ ِ خیس زنان

در نور ِ قصابی شده ی ویترین ها

هیچ شباهتی به نیمه روشن ماه ندارد...

 

عباس صفاری/دوربین قدیمی

+نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت22:26توسط مجتبی | |